Showing posts with label فرشید اسماعیلی. Show all posts
Showing posts with label فرشید اسماعیلی. Show all posts

Friday, 7 December 2012

سلام میکنم



سلام میکنم، درود میگویم، نمیدانم در تمام زبان ها چرا یک کلمه به عنوان شروع تمام چیزها وجود دارد. کاش می شد حرفم را بدون مقدمه بزنم. کاش هیچ سلامی نبود چون که پیروش خداحافظی باید گفت. کاش قصه از قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید شروع می شد و کاش کلاغی بی خانمان وجود نداشت. کاش یک رنگی بود، کاش دو رنگی جزء سانسورشده ی قصه زندگی ما بود و کاش عشق جای کلمه ی خدای مهربون را در جمله ی یکی یود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کی نبود را میگرفت. کاش هوا بود برای تنفس، کاش نسیم بود برای حس یک بوی خوش. کاش همیشه بهار نارنج بود و کاش کلمه ای به اسم کاش وجود نداشت.....

کاش، دیگر نیست، تمام شد. رفت . به آرزویم رسیدم که کاش را از صحنه ی روزگار حذف کردم. کلمه اگر، به میدان می آید. به جنگش میروم که او را نیز از این روززگار بی فرجام حذف کنم. گویا کلمه ی اگر سخت تر حذف میشود. چرا که اگر حذف شدنش سخت نبود کلمه ی کاش را زودتر از کلمه ی اگر حذف نکرده بودم، اگر حذف میشود ...

و در نهایت حسرت میخورم که ای کاش حذف نشده بود این کلمه ی استثنایی که بار تمام مشکلاتمان را به دوش میکشد. بهتر از آن این که ای کاش بود تا من می توانستم در این لحظه بگویم ، اگر کنارت بودم، آسمان شهر دلم آبی بود.....

Friday, 30 November 2012

سفر



سفر شاید همان حس سکوت در یک شهر خالی از سکوت است که فرصتی برای ادامه ی راه کمال را می سازد...

سفر شاید همان نقطه ی آغاز دوباره سبز شدن تن عریان یک درخت باشد, سفر شاید ایجاد نقطه ای در بطن بعد وجودی بشر باشد و سفر شاید همان حس عشق در یک تن تشنه می باشد که او را وادار به پیمایش این مسیر طولانی می کند.... سفر شاید زیبایی تو باشد که هنوز دیدن آن با چشم های من که امروز مسافر نیمه راهی بیش نیستم میسر نمی باشد..

Friday, 16 November 2012

کودکانه

 چه عاشقانه عاشق میشود زمستان که حاضر به لخت شدن میشود از سرمای روزگار نافرجام, چه بچه گانه پاییز, باد را میوزد بر تن خسته ی درختانی که رمق بر برگ های زرد, دیگر ندارند....
چه عاشقانه مینویسم امشب به یاد گم شده ای که فقط یک بار گم شده است و در روز ولی, هزاران بار در خیال یک تفکر جاری رخ مینماید, چرخ میزند, چوب میزند, ناز میکند, نوازش میکند, ولی گویا فقط یک بار گم شده است و پیدایشی در کار نیست....
کودکانه بازی کردن در جامعه ای که بزرگان خیالی ندارند بر اینکه روزی این کودکان خسته نیز بزرگان میشوند و روزی خود نیز کودکانی از جنس این بزرگان آینده بوده اند, سخت است.
کودکانه زیستن, امروز دیگر سخت است چرا که هر روز باید بزرگ شدن را آموخت و فرصتی برای جوانی کردن موجود نیست, چرا که جوانی کردن امروز برابر با شکست در آینده ای نامعلوم است....
ولی تو نیز امروز این نوشته را کودکانه بخوان چرا که من نیز همانند تو میدانم که من و تو روزی هردو باهم کودک بوده ایم و امروز جوانیمان را, روز های خوش زندگیمان را باید به ناخوشی سپری کرد که شاید فردا در روزگار پیرفصلی, نا خوشی های امروز به کار آید....

Friday, 2 November 2012

رعشه های جان

دیربازیست که ذهنم مشغول است, گویا رعشه ای در بدن و بیشتر از آن در مغزم ایجاد شده است که مرا از یک حس بی جانی به یک احساس اسیر در جان فرو میبرد و مرا هروز فلج و فلج تر میکند از لحاظ قدرت تحلیل مسائل مربوط به خود و همچنین وطن... راهی جدید در پیش است با نقشه ی یکسان از قدیم, از قدیم هر سر بالایی یک سرازیری داشت ولی دیروز از سرازیری مهیبی شروع شد و سالیانیست که در سر بالایی غفلت مانده ایم و امروز هیچ دنده ای حتی سنگین ترین دنده جوابگوی ماشین حرکت جامعه ای پیشرفته از لحاظ تفکر و انسانیت نیست... به راستی که جامعه ی بشریت, ما را از هر سو به ساحلی مرتبط میکند که امواجی طوفانی بر ساحلی آرام برخورد میکنند, دیربازیست که خیال آزادی در سر تک تک این جامعه ی بشریت پرسه میزند و دیربازیست که انسان با خود درگیر میشود که زندگی زیباست یا  زیبایی زندگی به زشتی آن است؟؟؟ تفسیر های زیادی صورت میگیرد و  آن تفسیر دوم از زندگی یعنی, زیبایی زندگی به زشتی های آن است, را فقط در جامعه ای توان دیدن هست که دیربازیست از سرازیری تمدن فرهنگی به سربالاییه نزدیک شدن به قله ی ناتوانی در عرصه ی تمدن در حرکت است....

Friday, 27 July 2012

احساس امروز

از یک حس بی حسی مینویسم که سراپا پر است از خالی های درونم.... آری این است احساس درون من که سرشار است از ندانسته های احساسی که هر روز دنبال چیزی برای توصیف میگردد...
یک روز سراپا ذوق و یک روز سراپا شور و دیگر روز خالی از هر دوی این ها و گشتن به دنبال دیروز... یک روز شاد ، یک روز غمناک ، یک روز به امید دیدن فردا و دیگر روز حسرت دیروز را میخوریم.
خدایم را شکر میکنم که امروز برای امروز مینویسم، قلمم برای همین احساس این لحظه ی امروز است ، چرا که امروز حس میشوم از درون و این یعنی زنده بودن یک زندگی.

Friday, 20 July 2012

بازگشت به سرزمین


دل ها شاد ولی خسته از گذشت زمان در یک راه طول و دراز , در مسافتی طولانی با سرعتی نم نم...
آهسته میرویم ولی پیوسته و چه زیباست که زندگیمان را در اوج سادگی با کوله باری از امید همراهی میکنیم... راه هموار نیست ولی روح ها هموارند... شاید امروز ما رهگذریم ولی قطعا برای فردا روز های روشنی در انتظار است.
امروز وطن جاییست که خستگیمان را برای یک دوره میگیرد ولی باور دارم که روزی برای همیشه خسته ی وطن میشویم و دیگر شوق گذر از آن در تن ها به جای نمیماند.
تقدیم به همراهان ایران زمین در این فصل گرم

Friday, 13 July 2012

دلتنگی



دلم گرفته از هوای گرم این شهر سرما زده. دلم گرفته از برای نبود عشق در اوج پرسه زدن در کوچه های عشاق. از یک فضای خوب برای یک شمع سوزان که آن چنان اشک را لبریز میکند از وجود سرکشش که دیگر هیچ نمی ماند از آن. دلتنگ برای کوچه بازار های پر هیاهو برای راه های سبز خلوتکده ای که خلوت نبود و گوشه گوشه ی آن, عشاق خلوت کنان به چشمان هم  خیره میشوند.. هیاهو از سر عشق بود , زندگی از برای عشق, دوستان از روی دوستی, بستگان هم خون انسان بودند در زمان هایی که در  زندگی کردن در حال خود نیز مهم تر از  تفکر برای آینده بود. دلتنگ روزهای خوش و خوشی های روزمره میشوم...

Friday, 6 July 2012

دایره زندگی


عجیب دنیاییست, آزاد و در گوشه ای از آن تحریم غوغا میکند. حتی آزادی هم تحریم شده است , زیبایی, صدای آب, آب , نان, و حتی خشکی...
بعد از یک شب گرم تابستانی در هیاهوی شادی مردمان غریب, به جایگاه خودم در این دنیای کوچک بزرگ می اندیشم که چرا و چگونه در این دنیای کوچک با آرزوهای بزرگ , گم میشوم.
به نهایت اندیشه رسیدن و به نهایت زندگی رسیدن , کار من است, چرا که امروز در یک نهایت به بینهایت میرسم و در یک بی نهایت , در نهایت وجود خواهم داشت.
دنیای هستی جز کوچکی از دایره ی نا محدود است که محیط این دایره را چشم کوچک من میبیند...
به راستی که چه مردمانی سخت در اشتباهند که امروز برای یک نقطه از این دایره جنگ خواهند کرد....

Sunday, 1 July 2012

سخنی با معشوق



آشنا تر از یک حس غریب برایت مینویسم. با دلی پر امید برایت مینویسم.
زیباتر از یک نگاه معصومانه تو را به تصویر میکشم و مظلو تر از سکوت صادقانه تو را اینبار بر پیشانی باد خواهم کشید که هر زمان و هر مکان به چشمان پر امید من خیره شوی تا دوباره نفس تازه شود, صدا به بیرون پرتاب شود از یک حنجره ی غبار گرفته و دلتنگ.
زمانه هم ناسازگاری میکند, دیگر شب ها حتی خواب به چشمانم نمی آید که خوابت را ببینم.
دلم برای آشتی های دعوای دروغینمان تنگ شده و اینجا غروب را  برایم تداعی میکند...
هر کجا که هستی, دلت سپید باد,  زیباییت پایدار ای طلوع سنگین سرزمین ماندگار